برنامه نویسی، شروع یک سقوط – مرگ نامه

یک روز عموی بزرگم میخواست یه سری فایل رو چاپ کنه، نمیدونم دقیقا چی بودن ولی فکر میکنم پروژه ی دانشگاهش بوده… نمیدونم
از اونجایی که اون فایل ها فقط توسط یک برنامه خاص اجرا میشدن که احتمالا سی دی اون برنامه رو نداشت و تنها کسی که توی خانوادمون پرینتر داشت ما بودیم کل کیس کامپیوترشو آورد خونه ما…

کیسو به مانیتور و چاپگر ما زد برنامه ای به اسم دلفی که پر از متن‌های عجیب بود رو اجرا کردو اونارو چاپ کرد.
طبق معمول منم داشتم نگاه میکردم… تقریبا هر چیزی که شنیده یا دیده بودمو توی کامپیوتر یاد گرفته بودم اما حتی هیچ تصوری هم نمیتونستم نسبت به دلفی داشته باشم! از عموم پرسیدم این چیه…
البته بابام بهم قبلا برنامه نویسی بیسیک و پاسکال و … نشون داده بود ولی احتمالا چون یه کاربرد ریاضی برنامه نویسی رو فقط بهم گفته بوده نفهمیدم چیه…
وقتی فهمیدم برنامه نویسی راهی برای ساخت برنامه های قدرتمندی مثل پاورپوینت و بازی‌های جذابی مثل کرشه (که بخاطر بابام هیچوقت اجازه نصب بازی روی کامپیوتر نداشتم) تصمیم گرفتم برنامه نویسی رو یاد بگیرم. اون هم برنامه نویسی دلفی ۷ توی ده سالگی !
مدتی گذشت تا اینکه به طرز عجیبی پدرم بجای تشویق من به برنامه نویسی شروع کرد به مخالفت!
به خداوندی خدا قسم کار به جایی کشیده شد که من زمان کار کردن با دلفی پاورپوینت رو هم اجرا میکردم تا اگه بابام اومد دلفی رو قطع کنم که فک کنن داشتم با اون کار میکردم!
این اولین بارهایی توی زندگیم بود که باید کاری رو که توی اشتباه نبودنش هیچ تردیدی نداشتم یواشکی انجام میدادمو زندگیم رو باهاش ادامه میدادم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*