مهاجرت به ویژوال بیسیک – مرگ نامه

خیلی جذب برنامه نویسی شده بودم…

تمام برنامه هایی که کار کرده بودم محدود بودنو توی مدت کوتاهی یادشون میگرفتم، اما برنامه نویسی نامحدود بود… دنیایی بی نهایت…

شدیدا جذب برنامه نویسی شده بودمو سیر نمیشدم.

محبوب ترین شخصی که دوست داشتم بیل گیتس بود (و هستو خواهد بود)

کم کم رویای این توی من شکل گرفت که به جایگاه بیل گیتس برسم… رقیبی برای مایکروسافت…

تقریبا ۶ ماه نگذشته بود که پدرم به دلایلی ویندوز کامپیوترمون رو عوض کرد. دیگه دلفی‌یی وجود نداشت… حتی سی دی دلفی هم نداشتمو جرئت نمیکردم از پدرم بخوام… به ناچار یک روز که عموم رو دیدم ازش سی دی دلفی رو خواستم. بابام با عصبانیت گفت مگه خودمون نداریم؟ چی میگفتم؟ با بغض و حیرت گفتم آره داریم! دیگه عملا باید با دلفی خداحافظی میکردم.

شاید خواست خدا بود که اون سال کتابهای دوره دبیرستان به خصوص کتاب کامپیوتر (که پدرم تدریسش میکرد) عوض شدو به انتهای کتاب آموزش برنامه نویسی ویژوال بیسیک اضافه شدو بابام به ناچار باید اون رو روی کامپیوتر نصب میکرد تا یادش بگیره و بتونه اونو درس بده…

از ظاهر ویژوال بیسیک زیاد خوشم نمیومد، مشخص بود قدرتش به پای دلفی هم نمیرسه (دلفی هزار کامپوننت داشت و ویژوال بیسیک نهایتا ۱۰۰ تا)

اما خب سعی کردم به ویژوال بیسیک عادت کنم. کتاب پدرم(کتاب دبیرستان) خیلی مقدماتی بود ولی با همون شروع کردمو به حدی که دلفی یاد گرفته بودم توی وی بی هم رسیدم… خودخوان و خودآموز…

این محدودیت باعث شده بود طوری برنامه نویسی رو یاد بگیرم که دیگه نوع زبان برام مهم نباشه، هر برنامه نویسی یی رو بدون آموزش میتونستم دیگه یاد بگیرم…

توی گوشه ذهنم هنوز عزادار دلفی بودم ولی کم کم با وی بی خو گرفته بودم. عجیب تر اینکه پدرم اوایل با یادگیری ویژوال بیسیک توسط من زیاد مخالف نبود! نمیدونم شاید بخاطر اینکه اگه من یاد می‌گرفتم میتونست از من کمک بگیره هه!

سالها بعد دلفی رو روی کامپیوتر نصب کردم، اما دیگه واسم مثل سابق نبودو غریب بود… به یک هفته نرسیده بود حذفش کردم…

چرا باید بچه‌ای که جذب برنامه نویسی شده بجای بازیهای کودکانه باید آرزوی داشتن فلان برنامه سالها توی دلش بمونه سوالیه که هیچوقت به جوابش نرسیدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*