داشتم از گرما میمُردم. به راننده گفتم دارم از گرما می‌میرم. راننده که پیر بود گفت: «این گرما کسی رو نمی‌کشه.» گفتم: «جالبه‌ها، الان داریم از گرما کباب می‌شیم، شش ماه دیگه از سرما سگ لرز میزنیم.»  راننده نگاهم کرد. …

داشتم از گرما میمردم Read more →

ماجرای قتل عام موش‌های هانویی از نظر من خیلی آموزنده‌ست. داستان مربوط به اواخر قرن نوزدهمه. شهر هانویی که الان پایتخت ویتنام هست، اون موقع مستعمره‌ی فرانسه بوده، و فرانسوی‌ها قصد داشتن زیرساخت‌های شهر رو ارتقا بدن، طوری که برازنده‌ی …

قتل عام موش‌های هانویی Read more →

آورده‌اند که روزی ابوریحان بیرونی به همراه یکی از شاگردانش برای بررسی ستارگان از شهر محل سکونتش بیرون شد و در بیابان کنار یک آسیاب بیتوته نمود تا اینکه غروب شد. کمی از شب گذشت که آسیابان بیرون آمد و …

ابوریحان بیرونی و آسیابان Read more →

نامه‌ی عاشقانه‌ی بسیار خواندنی از زن جوانی که حدود صد سال پیش شوهرش جهت تحصیل به خارج رفته است.این نامه اکنون در کتابخانه‌ی وزیری یزد نگهداری می‌شود: بسم المعطّرٌ الحبیب تصدقت گردم،دردت به جانم،من که مُردم و زنده شدم تا …

نامه‌ی عاشقانه‌ Read more →

بنویس: “آب”، جار بزن: “نان” تمام شد!آن واژه‌های تلخ دبستان تمام شد! بابا، درخت، داس، ڪبوتر، قفس، سکوتآقا اجازه! دیڪته‌هامان تمام شد بنویس: گرگ آمد و خط خورد خنده‌هادیگر دروغگویی “چوپان” تمام شد! آقا اجازه! خون شهیدان چه می‌شود؟آموزگار : …

بنویس Read more →

  So close no matter how farخیلی نزدیک، اهمیتی ندارد چقدر Couldn’t be much more from the heartاز قلب‌هایمان که نمی‌تواند نزدیکتر باشد Forever trusting who we areهمیشه به خودمان باور خواهیم داشت که چه کسی هستیم And nothing else …

چیز دیگری اهمیت نخواهد داشت / Nothing Else Matters Read more →