دلیل قطعی کافه جمله
بهروزرسانی 7: (۱۴۰۱/۱۱/۱۱) درود بر شما دوستان و همراهان کافهای بالاخره بعد از گذشت حدود ۴ ماه، به تدریج محدودیتهایی که روی کافه و وبسایت رسمی گروه نرمافزاری ما یعنی سامینتک قرار داده شده بود در حال برطرف شدن هستند. …
بهروزرسانی 7: (۱۴۰۱/۱۱/۱۱) درود بر شما دوستان و همراهان کافهای بالاخره بعد از گذشت حدود ۴ ماه، به تدریج محدودیتهایی که روی کافه و وبسایت رسمی گروه نرمافزاری ما یعنی سامینتک قرار داده شده بود در حال برطرف شدن هستند. …
حــال ما با دود و الکـل جا نمیآیــد رفیـقزنــدگی کردن به عاشقها نمیآیـد رفیق روحــمان آبستـن یک قرن تنها بودن استطفـل حسرت نوش ما دنیا نمیآید رفیـق دستهایت را خودت «هـا» کن اگر یخ کردهانداز لب معشـوقهمان «هـا» نمیآید رفیق …
آن روز توی مدرسه، یک برگه امتحانی گذاشتند روی میز و گفتند: «توش هر آرزویی دارید بنویسید.» نگاه کردم به برگهی امین چهارچشم که داشت تند و تند مینوشت. دستم را آوردم بالا و پرسیدم: «آقا اجازه؟ یعنی ما چه آرزوهایی …
روزی شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و برایش کاه ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد . روستایی سوار بر الاغ آنجا رسید. از خرش فرود آمد و خر …
در قیامت، عابدی را دوزخش انداختندهرچه فریادش، جوابش را نمیپرداختند داد میزد خواندهام هفتاد سال، هرشب نمازپس چه شد اینک ثواب ِآن همه راز و نیاز یک ندا آمد چرا تهمت زدی همسایهاتتا شود اینگونه حالت، این جهنم خانهات گفت …
چرا بعضیها با کوچکترین مسائل بشدت ناراحت میشوند؟ ۱- شاید مسائلی که به نظر شما کوچک هستند برای آنها بسیار بزرگ و با ارزش باشند. ۲- ممکن است مدت زیادی تحت آزار روانی قرار گرفته باشند و در موقعیتهای اجتماعی …
گفت حواسِت به آدمهایی که کاکتوسوار زندگی میکنن باشهگفتم کاکتوسوار؟منظورت چیه؟!«آدمهایی که مثل کاکتوس، نیازی نیست دائم حواست بهشون باشهنیازی نیست هرروز خاکِشون رو چِک کنی تا مبادا خشک شده باشهترسِ پلاسیده شدنشون رو نداریبه خیالت خیلی مقاومن…اما یه روز …
پری ازدواج نکرده بود. 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامههای رسیده را دستهبندی و بایگانی میکرد. ظاهرش خیلی بد نبود. صورتش پف داشت و چشمهایش کمی ریز …
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ! ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ میشود؛ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ میشود؛ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ میشود؛ ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ میشود… ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ میشود ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ! ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ …
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این که مدرسهها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسر …