ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﻗﻢ ﻃﻠﺒﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻡ که ﻓﻘﻂ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ، ﺑﺎﻓﻀﯿﻠﺖ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﺎ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻡ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﺭﺝ …

حکایتی در مورد اعتقاد به انسانیت Read more →

به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود.  دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.  شش و بیست دقیقه صبح بود.  فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.  خوابیدم.  وقتی پاشدم. …

ساعت شش و بیست دقیقه صبح Read more →

من مدت زیادی جملک بودم، دو اکانت داشتم یکی «سام برنامه‌نویس» و یکی هم «PersiaBoy» دوستانی اونجا داشتم اما کم کم دوستام از جملک رفتن و تقریبا دیگه دوست صمیمی‌یی اونجا تو جملک نداشتم. چند ماهی بود که جملک رو …

سرنوشت جملک و آغاز کافه Read more →