هشت سال سقوط … سینا مرادی – مرگ نامه

از ده سالگی که شروع کردم به برنامه نویسی دیدم نسبت به کامپیوتر خیلی بازتر شده بود به همین خاطر عمیق تر برنامه های دیگه رو هم یاد میگرفتم! به حدی که توی آفیس حتی برنامه نویسی و انیمیشن سازی سه بعدی انجام میدادم! و دیگه مسلط شده بودم. بعد از مدت ها 3D Max رو هم تجربه کردمو چندین انیمیشن کوتاه و ساده ساختم. توی ماکرومدیا فلش کار کرده بودمو … توی مفاهیم تخصصی ویندوز مثل ریجستری یا API ویندوز مسلط شده بودم… برنامه نویسی های متفاوتی مثل مجموعه Visual Studio.NET رو کار کرده بودمو تا حدودی ساخت برنامه های ویندوز موبایل رو یاد گرفتم… تقریبا توی 14 سالگی کاربر حرفه ای کامپیوتر شدم…

آرزوی ساخت سیستم عامل و برنامه نویسی و بازی و … تا 18 سالگی توی من وجود داشت و توی اون ها فعالیت میکردم. یعنی تمرکز من توی 14-18 سالگی برنامه نویسی محض بود… امید من به دانشگاه بود. امید به پیدا کردن دوستانی که به من برای رسیدن به اهدافم کمک کنن. قبل 18 سالگی رسما برنامه نویسی حرفه ای حساب میشدم…

اما با گذشت کمتر از یک ترم از دانشگاه فهمیدم امید زندگیم پوچ بوده… هشت سال تلاش من بیهوده بود و فشارها نه تنها روی من کم نشدند بلکه بیشتر شدن. همکلاسی ها به فکر کامپیوتر نبودنو فقط به فکر هوس و خوش گذرانی… به جای کمک گزفتن از من به حسودی کردنو دشمنی کردن به من خودشون رو مشغول کردن. و توی این مورد شاهدی به جز خدا ندارم و امیدوارم حاضر باشه برای من شهادت بده!!!

فهمیدم بعد از هشت سال تلاش فقط داشتم سقوط میکردم. رویاهای من از رقابت با بیل گیتس به صرف پاس کردن چهارتا درس مسخره محدود شد…

بارها قسم خوردم برنامه نویسی رو کنار بذارم ولی اون رو شکستم… نمیتونستم برنامه نویسی رو کنار بذارم…

تنها دلیل زندگی من برنامه نویسی شده بود و هیچ کسی رو نداشتم… طبیعی بود که انتخابی غیر از مردن و یا برنامه نویسی نداشتم. سی و جاوا و پی اچ پی و پایتون و صدها زیبان برنامه نویسی دیگه رو پشت سر هم یاد میگرفتمو البته فقط اطلاعاتو مثل آشغال توی ذهنم جمع کرده بودم… در نهایت حدود سال 95 شبکه اجتماعی کافه رو بدون کمک هیچ کسی نه خانواده نه دوستی نه همکاری نه استادی! ساختمو مدیریت کردم. بدون هیچ تبلیغ و حمایتی اون رو ادامه دادم و حالا بعد از گذشت حدود 2 سال از ساخت اون هنوز پابرجاست هرچند به سختی…

الان توی سن 22 با حدود 12 سال سابقه برنامه نویسی رسما پیر شدم. این موضوع رو از ظاهر و تفکر و ناامیدی من میشه به راحتی فهمید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*