بازگشت از لیبی – مرگ نامه
تقریبا 4 سالم بود که رفتیم طرابلس، پایتخت کشور لیبی جنوب دریای زیبای مدیترانه …
دو سال اونجا زندگی کردیم، اونقدر سنم پایین بود که دیگه ایران رو بخاطر نمیاوردم و حتی توی عالم بچگی آرزو داشتم برگردیم ایران! (ای کاش هیچوقت این آرزو رو نداشتم…)
لیبی اون زمان یک کشور آفریقایی ولی با فرهنگ و پیشرفته بود… شاید اون موقع اینو نمیدونستم ولی با مقایسه کردن وضع الانم با 18 سال پیش دیگه راحت میشه اینو فهمید.
توی اون دو سال یک بار هم به واسطه ی خانواده به مکه رفتیم و این فیض نصیبمون شد که از بچگی خونه ی خدا رو هم از نزدیک ببینیم.
شروع خوبی بود… ولی وقتی برگشتیم ایران من حالا دیگه یه بچه 6 ساله تنها بدون دوست بودم
توی سنی که همه ی بچه ها آزاد و با امنیت بازی میکنن ما توی یک کشور غریب توی مهدکودکی که همه عرب زبان بودن مهمان بودیم و سوره های قرآن و شعرهای عربی حفظ میکردیم…
توی کشور خودمون دیگران ما رو به چشم موجودات عجیب و متفاوتی نگاه میکردن! همسنهای ما کوردی (زبان محلی مادری) حرف میزدنو ما فارسی !
توی سنی که زبان مادری توی ذهن بچه به عنوان زبان اول ذخیره میشه ما فارسی رو بین ایرانی های خارج از کشور استفاده میکردیمو طبیعتا فارسی هم توی ناخوداگاه ما ثبت شد و همین باعث شد هنوز هم اعتماد به نفس این رو ندارم که کوردی حرف بزنم (با اینکه نه تنها کوردی ایلام که حتی کوردی کوردستان رو هم تا حدودی میدونم)
اما حرف نزدن به زبان محلی توی فرهنگ ما درست مثل این میمونه که بین خودت و اجتماع دیوار بکشی…
که البته شروع مشکلات بود …