دلم یک دوست می‌خواهد…

امیدی بر جماعت نیست می‌خواهم رها باشم

اگر بی‌انتها هم نیستم بی‌ابتدا باشم ….

چه می‌شد بینِ مردم رد شوم آرام و نامرعی

که مدت‌هاست می‌خواهم یک شب خدا باشم …

اگر یک بارِ دیگر فرصتی باشد که تا دنیا بیایم

دوست دارم تا قیامت در کما باشم …

خیابان‌ها پر از دلداده و معشوقِ سردرگم

ولی کو آن‌که پیشش می‌توانم بی‌ریا باشم؟

کسی باید بیاید مثلِ من باشد، خودم باشد

که با او جایِ لفظِ مضحکِ من یا تو (ما) باشم …

یکی باشد که بعد از سال‌ها نزدیکِ او بودن

به غافلگیر کردن‌هایِ نابش آشنا باشم …

دلم یک دوست می‌خواهد که اوقاتی که دلتنگم

بگوید:

خانه را ول کن بگو: من کِی کجا باشم؟؟؟

Sina Moradi

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*