داستان کوتاه – سرنوشت؟؟!!

زنی زیبا و نازا پیش پیامبر زمانش می‌رود و می‌گوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.

پیامبر وقت دعا می‌کند و وحی می‌رسد او را نازا خلق کردم.

زن می‌گوید خدا رحیم است و می‌رود.

سال بعد باز تکرار می‌شود و باز وحی می آید نازا و عقیم است. زن این بار نیز به آسمان نگاه می‌کند و می‌رود.

سال سوم، پیامبر وقت، زن را با کودکی در آغوش می بیند. کودک از آن زن … !!!

با تعجب از خدا می‌پرسد :بارالها، چگونه کودکی دارد؟! اوکه نازا خلق شده بود!!!؟

وحی می‌رسد: هر بار گفتم عقیم است، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت.

چه خوب بود اگر غم ها را در برابر رحمت الهی باور نمی‌کردیم…

Sina Moradi

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*