مسجد و میخانه
مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه هایش هر روز دعا می کرد: “خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود.” روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت و میخانه ویران …
مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه هایش هر روز دعا می کرد: “خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود.” روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت و میخانه ویران …
سالها همصحبتم بودی و همرازم نبودیبا تو عمری همقفس بودم همآوازم نبودی باغ بودم بیخبر از من گذشتی گل نچیدیدل به آواز تو بستم نغمه پردازم نبودی بر سر بامت نشستم دانه شوقم ندادیخواستم تا پر گشایم بال پروازم نبودی …
عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشم توو کار این دل دیوانه را دشوار کردی تو چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفتچقدر این عاشقت را پیش مردم خوار کردی تو شنیدم بارها با دیگران بودی …
صدای نالههای ما به آسمان نمیرسدبه گوش یک فرشته هم صدایمان نمیرسد کنار شعرهایمان اگر که جان دهیم همکسی به داد شعرهای نیمهجان نمیرسد اگرچه زندگی امید… اگرچه مرگ چاره ساز…ولی به داد درد من نه این نه …
بابت قطعی کافه عذرخواهی میکنیم. در تلاشیم مشکلات سرعت و اختلالات که در یک ماه اخیر بیشتر شده بود رو به طور کامل حل کنیم. به همین دلیل احتمالا بین ۳-۵ روز آینده همچنان دسترسی به کافه برقرار نشه. (البته …
در سال ۱۹۳۷ در انگلستان یک مسابقه فوتبال بین تیمهای چلسی و چارلتون بعلت مِه غلیظ در دقیقه 60 متوقف شد. اما «سام بارترام» دروازبان چارلتون 15 دقیقه پس از توقف بازی همچنان درون دروازه بود!زیرا بعلت شلوغی پشت دروازه …
حواس خدا نیست تو جای خودپشیمانم از حس بیجای خود.. رفاقت برای من آمد نداشتمنِ بی سر و پایِ رسوای خود همه عمر در بازیِ زندگیدویدم به همراه پاهای خود شبیه کسی نیست تنهاییامخزیدم به زِهدان فردای خود.. شکایت ندارم …
وقتی قطار که از فرانسه به انگلیس میرفت، خانمی کنار یک مرد انگلیسی نشست. خانم فرانسوی خیلی نگران و پریشان بود. مرد انگلیسی پرسید چرا نگرانید؟ مشکلی هست؟وی گفت من با خودم 1000 یورو دارم که بیش از مقدار مجاز …
نیمه شب آواره و بیحس و حالدر سرم سودای جامی بیزوالپرسهای آغاز کردیم در خیالدل به یاد آورد ایام وصال… از جدایی یک، دو سالی میگذشتیک، دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار …
بس شنیدم داستان بیکسیبـس شنیدم قصه دلواپسیقصه عشـق از زبان هر کسیگفتهاند از نی حکایتها بسی حال بشنو از من این افسانه راداسـتان این دل دیوانـه را چشمهایش بویی از نیرنگ داشتدل دریغا ! سینهای از سنگ داشتبا دلـم …