وقتی برگ ها می ریزند…
کودکی مادرش را برد بیمارستان، دکتر گفت: مادرت میمیرد! بچه گفت: کِی؟؟ دکتر گفت: پاییز!!! بچه گفت: پاییز کِیه؟؟ گفت وقتی که برگ ها میریزند… بچه آمد خانه، نخ و سوزن برداشت رفت تا تمام برگهای شهر را به درختان …
کودکی مادرش را برد بیمارستان، دکتر گفت: مادرت میمیرد! بچه گفت: کِی؟؟ دکتر گفت: پاییز!!! بچه گفت: پاییز کِیه؟؟ گفت وقتی که برگ ها میریزند… بچه آمد خانه، نخ و سوزن برداشت رفت تا تمام برگهای شهر را به درختان …
پسر رفت پیش پزشک و گفت اسم این دخترو که خالکوبی کردمو پاک کن و به جاش این اسمو بنویس! گفت عشقت بوده که درد خالکوبی رو تحمل کردی؟ گفت بله! پرسید چرا پاکش کنم دیگه؟ …
دو دوست بودن، آرمان و جابر، این دو همدیگرو خیلی دوست داشتند تا اینکه هر دوی آنها عاشق یه دختر میشن، لیلا بعد مدتی آرمان میره به لیلا میگه دوست دارم لیلا میگه دوسم داری؟! از کجا بدونم؟ آرمان …
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﻣﺤﺒﺘﻨﺪ ﻭ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﻣﺎﯾﻪ آﺭﺍﻣﺶ، آﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻠﻖ ﻣﻌﺪﻥ ﺧﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﺭﻧﺪﻩ ﭘﺎکترین ﺧﺼﻮﺻﯿﺎﺕ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﮐﺮﺍﻡ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺮ ﺻﻔﺎﺕ ﻧﯿﮏ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﯿﻔﺰﺍﯼ، ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ﻭ …
می گویند شب سیاه است ولی سیاه تر از جدایی نیست. می گویند مرگ سخت است اما سخت تر از بی وفایی نیست. می گویند زهر تلخ است اما تلخ تر از تنهایی نیست… دخترک نابینا هنوز هم …
اﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺧﺪﺍﯾﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ میکند؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺨﻦ میگوید ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﮔﻮﺵ میدهم ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺍﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺳﺨﻦ میگوید ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ …
مهمترین سایزی که باید آدم بدونه سایز (دهنشه) تندگویی و قضاوت در مورد دیگران انتقاد نیست، اسمش (توهینه) هر کار یا حرفی که درآخرش بگیم شوخی کردم، شوخی نیست حمله به شخصیت آن فرد است. بازی کردن …
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو، من میترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی میترسم. مرد جوان: …
دختر گلفروش گل را به مرد داد و گفت: برای شما… مرد گل را به همسرش داد و گفت: تقدیم با عشق. آن شب زن به محبت همسرش فکر می کرد… مرد به دست های کوچک و یخزده دخترک و دختر گلفروش به این که چرا …
نگران نباش، حال من خوب است، بزرگ شدهام دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم آموختهام که این فاصله ی کوتاهِ بین لبخند و اشک نامش زندگیست آموختهام که دیگر دلم برای نبودنت تنگ نشود راستی، …