کودکی مادرش را برد بیمارستان، دکتر گفت: مادرت می‌میرد! بچه گفت: کِی؟؟ دکتر گفت: پاییز!!! بچه گفت: پاییز کِیه؟؟ گفت وقتی که برگ ها می‌ریزند… بچه آمد خانه، نخ و سوزن برداشت رفت تا تمام برگ‌های شهر را به درختان …

وقتی برگ ها می ریزند… Read more →

دو دوست بودن، آرمان و جابر، این دو همدیگرو خیلی دوست داشتند تا این‌که هر دوی آنها عاشق یه دختر میشن، لیلا   بعد مدتی آرمان میره به لیلا میگه دوست دارم لیلا میگه دوسم داری؟! از کجا بدونم؟ آرمان …

داستان غمگین، عشق و آتش Read more →

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ،   ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﻣﺤﺒﺘﻨﺪ ﻭ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﻣﺎﯾﻪ آﺭﺍﻣﺶ،   آﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻠﻖ ﻣﻌﺪﻥ ﺧﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﺭﻧﺪﻩ ﭘﺎک‌ترین ﺧﺼﻮﺻﯿﺎﺕ.   ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﮐﺮﺍﻡ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺮ ﺻﻔﺎﺕ ﻧﯿﮏ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﯿﻔﺰﺍﯼ،   ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ  ﮔﺬﺭ ﻭ …

خداوندا Read more →

اﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺧﺪﺍﯾﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ می‌کند؟   ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺨﻦ می‌گوید ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﮔﻮﺵ می‌دهم ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺍﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺳﺨﻦ می‌گوید ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ …

خدایا چه چیزی تو را ناراحت می کند؟ Read more →

مهم‌ترین سایزی که باید آدم بدونه سایز (دهنشه)   تندگویی و قضاوت در مورد دیگران انتقاد نیست، اسمش (توهینه)   هر کار یا حرفی که درآخرش بگیم شوخی کردم، شوخی نیست حمله به شخصیت آن فرد است.   بازی کردن …

عجب! Read more →

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می‌راندند. آن‌ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.   زن جوان: یواش‌تر برو، من می‌ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش می‌کنم ، من خیلی می‌ترسم. مرد جوان: …

آخرین دوستت دارم Read more →

نگران نباش، حال من خوب است، بزرگ شده‌ام دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم   آموخته‌ام که این فاصله ی کوتاهِ بین لبخند و اشک نامش زندگیست آموخته‌ام که دیگر دلم برای نبودنت تنگ نشود راستی، …

حال من خوب است، خوبِ خوب… Read more →