حکایت – گره گشا
گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد خوشحال شد و گوشههای دامن را گره زد و رفت! در راه با پروردگار سخن میگفت: ( ای گشاینده گرههای ناگشوده، عنایتی فرما و گرهای از گرههای زندگی ما …
گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد خوشحال شد و گوشههای دامن را گره زد و رفت! در راه با پروردگار سخن میگفت: ( ای گشاینده گرههای ناگشوده، عنایتی فرما و گرهای از گرههای زندگی ما …
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه … اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟ پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے ” Enter “ هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم … تـوچــطورے ؟ٔ Sina Moradi
خیانت همیشه در اوج اعتماد اتفاق میافتد…!!! Sina Moradi
ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم گریه از مرغ سحر، خودسوزی از پروانهها صد سرا ویرانه شد، تا ساختن آموختیم… Sina Moradi
این فصل آخر است ببخش عاشقانه نیست امشب در این خرابه هوای ترانه نیست مردم دوباره پشت سرم حرف میزنند اما عجیب! لحن تو هم صادقانه نیست قلبی که جنس شیشه شد آخر شکستنی ست عشقی که گشت یکطرفه جاودانه …
ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﻣُﺮﺩ… ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ… و ﻣﺎﺩربزرگ، ﺳﺎﻋﺖ ﺯﻧﺠﯿﺮﺩﺍﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺟﻠﯿﻘﻪﺍﺵ ﺳﻨﺠﺎﻕ ﻣﯽﺷﺪ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺸﯿﺪ. ﺑﻌﺪﻫﺎ ﮐﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪ، ﺳﺎﻋﺖ ﺳﺎﺯ ﻋﮑﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻔﺤﻪﯼ ﭘﺸﺘﯽ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﺨﻔﯽ …
تا آخر عمر درگیرم خواهی بود… انکار نکن، مقایسه تو را از پای در میآورد… Sina Moradi
پدری با پسری گفت به قهر: که تو آدم نشوی جان پدر! حیف از آن عمر که ای بی سر و پا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بیخبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار …
ﺗﻨﻬﺎﻡ ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺭﻡ ﺷﻠـــــــﻮﻏﻪ✔ ﻣﻬﺮﺑــــــــﻮﻧﻢ ﺍﻣﺎ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻧﺎیی ﮐﻪ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﻥ✔ ﺭﻓﯿﻖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﭼﻮﻥ از کسی ﺭفاقت ﻧﺪﯾـــــﺪﻡ✔ ﺳﺮ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻡ ﭼﻮﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﯾﺮ ﭘــــﺎﻡ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮﻩ✔ و در آخر بگم… ﮐﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ ﭼﻮﻥ یه ﺧــــﻮﺍﺏ ﺍﺑﺪﯼ ﺗﻮ ﺭﺍﻫﻪ✔ …
هرکس بد من به خلق گوید! خب گفته که گفته، نوش جانم شاید که بدی بدیده در من من خوب و بد خودم ندانم هر کس بد من به خلق گوید گر حق بُوَد آن جدل ندارد ور حق نبود …