توبه شکستیم …
جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند …! حلاج بر سر سفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد …! جذامیان گفتند : دیگران بر سر سفره ما نمینشینند و از ما میترسند … حلاج گفت …
جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند …! حلاج بر سر سفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد …! جذامیان گفتند : دیگران بر سر سفره ما نمینشینند و از ما میترسند … حلاج گفت …
پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت : سردت نیست ؟ گفت : عادت دارم گفت : میگویم برات لباس گرم بیاورند . ولی فراموش کرد … صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود : به سرما عادت …
سلام داشتم به آرشیو سایت خودم « Samiantec.ir » نگاهی مینداختم که دیدن یکی از مطلباش کلا منو به هم ریخت … یه داستان … در واقع شاید غمگین ترین داستان کوتاهی که توی عمرم خونده بودم … نشسته بودم …
ما شکست خوردیمدر آسانسوری که پایین می رفت خوابِ رقصیدن بر بامِ آسمان خراش می دیدیموَ رؤیاهای مابا پوکه ی سیگارهایمانزیرِ میزهای تحریرلگدمال می شدند. آن قدر به جلدِ مفتش خزیدیمکه چرکنویسِ سروده هاماناز نسخه ی نهایی شان شاعرانه تر …
باورت شد عشق اینجا ذلت است؟ عاشقی سوزاندن حیثیت است؟؟ باورت شد دوستی ها لحظه ایست؟ بی وفایی قسمتی از زندگیست؟؟ من که گفتم حاصلش دل بستگیست! در نهایت خستگی و خستگیست! من که گفتم این بهار افسردگیست! دل نبند …
تلگرام امکان جدیدی اضافه کرده که در آن میتوانیم مسیجهایی را که میفرستیم، بعد از فرستادن ویرایش کنیم. یعنی آخرین پنجرهی صداقت ناخواستهمان که شیرین بود و دستمان را رو میکرد هم آنجا بسته شد. حالا برای هر حرفی راه …
بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم بر شانهی تنهایی خود سر بگذارم از حاصل عمر بههدر رفتهام ای دوست ناراضیام، امّا گلهای از تو ندارم در سینهام آویخته دستی قفسی را تا حبس نفسهای خودم را بشمارم از غربتام …
پیشنهاد می کنم حتما مطالعه کنید در مورد اهدافتان حرف نزنید ! ● تصور کنید که درکافه اى کنار دوستانتان مشغول صحبت کردن درباره مسائل کارى و زندگیتان هستید ●هرکدام مشتاقانه درباره موفقیت ها و دستاوردهایتان در زندگى صحبت میکنید. …
نقل خاطره از جانباز قطع نخاع سردارِ سرافراز ناصری که در برنامه “از آسمان” شبکه دو جمعه ۹/۵/۱۳۹۴ پخش شد. یک روز خانومم برای کاری منزل مادرشون رفتند و دختر سه سالمو در منزل پیش من گذاشتند. من هم گفتم …
پیرمردی که شغلش دامداری بود، نقل میکرد: گرگى در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار تا توله داشت و اوایل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش …